![]() در دل سیب دانه هایی است محدود ،در دل دانه سیب هایی است نامحدود ،چیستانی است عجیب بیا... دانه باشیم نه سیب
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
*دنیای وارونه*
*بهار* *آیدا* *دانشجویان مهندسی صنایع(uut)* *نشریه یlotos* *راست نویسان* *ثمین* *کلک خیال انگیز* *سوئیت b13* *به نام تنها پناه بی پناهان دیار سرنوشت* *رنگین کمون* *نعیمه* *انجمن علمی دانشجویان صنایع* :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
دورادور
دلم تنگ است
دلم تنگ است... دلم تنگ است... براي لحظه ي آغاز ديدار براي لحظه اي كز عشق تو بود دلم بي تاب بي تاب، منم تنهاي تنها... در اين آه و تمنا... در اين آواي بي همتا... شدم سرگشته ي كويت دل و جانم،همه روحم فدايت نمي دانم... ولي انگار... نگاهم با نگاهت آشنا بود دلم همراز درد و ناله ات بود چنان در دل شده جايت كه انگارم هزاران سال آشنايي بود ميان من... ميان تو... وپيماني به دل دادم كه تا آن لحظه ي موعود همان لحظه كه جانم در بدن جاري است فزوني در نگاهم هست گشايش در لبانم بست اميدي در دلم پيداست همه سرگشته ات باشم،همه ديوانه ات باشم تو در ذهنم ،تو در يادم،تو در فكرم همه نقاش من بودي،همه پيدا عيان بودي نشستي بر دلم آنك كه يادت را به دل دادم تورا باعمق فريادم،تورا با عشق فرهادم تو را مي خواهمت اي ياد من... ولي افسوس... نگاهم را نمي خواني... صدايم را،همه فرياد و آهم رانمي داني... آري ... نمي داني چه در سر دارم از تو... نمي داني كه با شوق تو مي مانم... |+| نوشته شده توسط صدف
یک با یک برابر نیست!!
معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود واو با شعوري تساوي هاي جبري را نشان ميداد، ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم ميكردند دلم مي سوخت براي او كه بيخود هاي وهوي مي كرد، معلم به روي تخته كز ظلمت چو رنگ ظالمان وچهره ي مظلومان غمين بود نوشت كه: بچه ها يك با يك برابر مي شود،اينجا... يكي از بچه ها ناگه بپا خاست، هميشه... يك نفر بايد بپا خيزد... واو گفت آقا: اگريك،يك فرد انسان بود آيا باز هم يك بايك برابر بود؟؟ سوالي وسكوتي سخت!! معلم فرياد زد... آري... واو گفت اگر يك،يك فرد انسان بود،آنكه زر داشت بالا بود؟؟ آن سيه چرده كه ميناليد پايين بود؟؟ آيا اگريك بايك برابر بودچه كس ديوارچين را بنا مي كرد؟! چه كس زير ضربه ي شلاق له مي شد آيا اگر يك ،يك فرد انسان بود، اين تساوي باز هم يكسان بود!؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد كه يك بايك برابر نيست!! |+| نوشته شده توسط صدف
حالا چرا دورادور...
حالاچرا دورادور...
دورادوری به خاطر دوری نیست بلکه بیشترش به خاطر نزدیکیه فاصله هاست... وقتی کسی کنارت می شینه باهات حرف میزنه وتو تمومی لحظات تو تئثیر می زاره..خیلی دوست داری حرف دلت رو بهش بگی .ولی نمی دونم ا ز خجالتی بودن ما آدم هاست یا قضییه از جای دیگه ای آب می خوره که اکثر اوقات ترجیح می دیم سکوت کنیم...ولی من دوست دارم حرف دلمو بگم به هر قیمتی که باشه هر چند که رودررو نمی شه ولی خوب دورادور که می شه!البته سوئ تفاهم نشه نمی خوام غیبت کنم فقط می خوا م دردودل کنم.. من دوست دارم از دور براش بنویسم خدا رو چه دیدی شاید فرجی شدوبه وبلاگ ما سری زد حداقل اون موقع می فهمه چی ها برا گفتن دارم... از شوخی گذشته توی زندگی امروزی مانمی تونی بیشتر حر ف هارو به زبون بیاری!!به قول معروف بیشتر آدم ها جنبه ندارن یا به تعبیری ظرفیت ندارن... همین که حرفی بزنی زود دور برمی دارن وفکر می کنن که حالا چی شده!!! ولی خوب بگذریم ..حالا که به وبلاگم اومدی دورادور بهت خوش آمد می گم ! |+| نوشته شده توسط صدف
قلم اول
می خواستم برگزیده ترین نوشته ها رابنویسم ویاحداقل ازلابلای نوشته هابرگزیده هارا بیابم ولی نتوانستم... پس ساده ترین ها را می نویسم که نیازی به کلیشه ندارد...
اینک رهسپارگشته ام وقدم برمیدارم و در هر گام امیدی می جویم برای رسیدن لحظه هارامی شمارم شمارش کافی نیست آنها را می گذرانم تا فرا رسد هنگامه ی دیدار... به شوق وصل امیدها را ورق می زنم ولکه های ناامیدی را از مابین متون امیدواری غلط گیری می کنم چه دقتی به خرج می دهم وچه ظرافتی تا مبادا گوشه های یئس رخصتی گرفته وجابمانند!!! اکنون شوق نوشتن دارم وبرایت می نویسم... من قلم به فرمان احساس در دست می گیرم چرا که با حسم نگارش آسان شده و زندگی مرور می شود.همان طور که لطافت طلبیده وصداقت میانجی می گردد. زندگی شاخه ی یاسی است که ا ز باغچه ی همسایه به تو می خندد وتو باور داری که نگاهش خوشبوست
|+| نوشته شده توسط صدف
|